X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

فراموش

جمعه 6 مهر 1397 ساعت 19:39

دیروز مجبور شدم گوشیم رو فلش کنم  مرد تعمیر کار پرسید فلش کنم ؟ با خیال راحت گفتم آره چیز مهمی توش نیست چون همون لحظه بلافاصله بعد از سوال مرد از ذهنم گذشته بود که چه خوب شد هفته ی قبل عکسامو ریختم توی لب تاپ آهنگارم باز دانلود میکنم دیگه و با خیال آسوده گفته بود ایرادی نداره فلش کنین . درست لحظه ای که از مغازه بیرون اومدم با پیدا نکردن شماره ی برادرم و فهمیدن این حقیقت تلخ که همه ی شماره هام پاک شدن و بعد از اون پیدا نکردن متنی که درباره ی اگزیستانسیالیسم از ویکی پدیا پیدا کرده بودم توی نوت های گوشیم و خالی دیدن پوشه هاش و بعد از اون مواجه شدن با جای خالی اینستاگرام  به حافظه ی نا رفیقم لعنت فرستادم

این روز ها درگیر انقلاب های درونی هستم با خدا و ادم ها و همه ی دنیا و بیشتر از همه با خودم درگیرم شب ها با هزار تا سوال بی جواب خوابم میبره و تقلا برای پیدا کردن جواب خوابمو آشفته میکنه صبح نفس نفس زنان بیدار میشم و هنوز جوابی ندارم برای سوال هام روز رو خیره به سقف یا بی هدف پرسه زدن توی شهر میگدرونم و شب ها توی حیاط بی هیچ چراغی مشعول شنیدن پادکست های رادیو چهرازی میشم و اونقدر با صداهای توی سرم درگیرم که اصلا نمیفهمم حبیب و دلبر و جمشید و بقیه ی اهالی رادیو چی میگن چشم چپم ناخونک زده و من همه ی اقدامی که کردم هر روز چک کردن اندازش و اینکه آیا عرضش زیاد شده یا نه میکنم .

همه ی این آسمان ریسمان بافتن ها از اینجا شروع شد دیروز رمز گوشیمو بعد از مدت ها عوض کردم و برای اولین بار از الگو برای قفل گوشیم استفاده کردم سی دقیقه بعد فراموش کردم الگو چی بود و یادم هم نیومد . 

شماره هام خود به خود برگشتند . آهنگ هایی که بیشتر از همه دوست داشتم رو دوباره دانلود کردم . اینستاگرام ، واتس اپ ،تلگرام و بقیه ی برنامه هارو دوباره نصب کردم . ایمیل هام بازیابی شدن . این وسط همه ی چیزی که براش حسرت میخورم  یاد داشت هایی بود که توی نوت گوشیم داشتم ، طرح یک داستان که مدت ها بود قصد داشتم ویرایشش بکنم ، متن  های کوتاهی که خیلی دوستشون داشتم . و از همه ناراحت کننده تر ، روز نوشت هایی که به تازگی شروع به نوشتنشون کرده بودم تعدادشون به ۴ تا می رسید و همه حاصل همین انقلاب درونی بودن که اولش گفتم و من از دیروز تا حالا همش توی فکرشونم 

اگر این فکر های لعنتی از سرم بیرون میرفتن و حافظه ام کمی بیشتر با من دوست بود حالا هیچ کدوم این اتفاقات نیفتاده بودن .

بعدا بیشتر براتون از این ماجراهای من با من میگم 

خل

یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 08:32

وای من واقعا به خنگی خودم ایمان آوردم 

امروز اومدم یه لحظه وبلاگمو که فکر مزکردم از دسترس خارج شده دوباره استفاده کنم آدرس هیولا  و آقای رهگذر و شادیو بردارم باز از دسترس خارج کنم دیدم مثل اینکه فکر میکردم از دسترس خارجش کردم همینجا باز بوده برا خودش :/

هیچی دیگه میمونم 

اینجا

سه‌شنبه 13 شهریور 1397 ساعت 21:04

هر چیزی یه تاریخ مصرفی داره اینجا هم از این قائده مستثنا نیست 

موندن جایی که آدماش آزارت بدن بدترین نوع خودکشیه خود آزاریه 

اینجا جای موندن نیست 

فوقش شاید یک هفته ی دیگه اینجا باشم و بعد وبلاگو میبندم  اگر تا الان خواننده ی خاموش بودین خودتونو بهم معرفی کنین حواسم به دوستام هست و بهشون سر میزنم شاید یه روز برگردم شایدم هیچوقت بر نگردم شایدم یه وبلاگ جدید نمیدونم فقط میدونم که دیگه  اینجا جای موندن نیست 

چشمات

دوشنبه 5 شهریور 1397 ساعت 09:30

چشمات به احساسم یک " عشق " بدهکار است 

هی رفتی و برگشتی  " مرگم " نوسان دارد ...

یاسمین تقوی 

از منظر دلتنگی 

یک فنجان داستان ۲

جمعه 2 شهریور 1397 ساعت 08:13

خب بالاخره مراسم یک فنجان داستان انجمن ادبی باران هم به خوبی و خوشی و به بهترین شکل ممکن و البته با رضایت همه تموم شد و خستگی بدوبدو های این چند وقتو از تنمون در آورد

خب باید براتون از برنامه هامون بگم که چقدر فوق العاده بود گلستان خوانی بچه های انجمن کودکانمون داستان خوانی گروهی بچه ها اجرای موسیقی که اصلا با روح و روان خود من بازی کرد وای به احوال مهمونامون همین اتفاق در مورد اجرای آقای قربانی نقاش عزیز شهرمون هم افتاد 

اما اختتامیه جشنواره ی داستانک ده کلمه ای مادر حسن ختام مراسم بود برنده ی عنوان نفر اول خودشون حظور نداشتن و ساکن قزاقستان بودن پدرشون که خیلی هم سالخورده بودن برای دریافت جایزه و تندیسشون اومدن و خیلی لحظه ی افتخار آمیزی بود واقعا . بعد از اون خانم عمادی مسئول انجمن برای مادرشون که بین جمعیت نشسته بودن گل بردن و ایشون گریه کردن و اصلا فضا به طرز غریبی احساساتی شده بود 

ما که خودمون خیلی لذت بردیم کاش برای مهمونا هم همین طور بوده باشه 

این زیر لینک پست اینستاگرامم رو براتون میزارم که عکس دست جمعی بارانی هاست البته باید بگم از بس این مقدماتیا زیادن و فاصله ی عکاس از ما زیاد بوده که هممون بیفتیم چهره هامون مشخص نیست 

اون دخترایی که پایین نشستن و شال سیاه دارن ما دخترای پیشرفته هستیم

http://www.instagram.com/p/Bm1jrcBnPNo/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=utdqzowaak9x

( تعداد کل: 95 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>