X
تبلیغات
زولا

Diana , a happy one

چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 15:18

این روز ها دنیا به طرز غریبی داره روی خوششو بهم نشون میده 

انقدر که الکی خوش حالم انقدر که هیچ اتفاق بدی نمی افته انقدر که همه چی خوبه کیه که ناراضی باشه خداروشکر 

یه مدتی خیلی بداخلاق شده بودم و حال همه داشت ازم بهم میخورد! انقد که با همه دعوا داشتم! بنده خداها تحملم میکردن اما دیگه یه نفر از همین بندگان خدا ، صبرش سر اومد و گفت : بسه بابا به خودت بیا و کلی حرف زد و دیدم من چقدر وحشتناک بودم تو این مدت! وای خدا ! این شد که به خودم اومدم و الان این چند هفته دارم بهترین روزای عمرمو میگزرونم :)

فقط هوا از این گرمی در می اومد، میگرن ولم میکرد، این کفش زرده پامو نمیزد ، قلبمم درد نمیکرد دیگه همه چی عالی میشد !

یه نقاشی جدید دارم میکشم که خیلی هیجان زدم به خاطرش. دارم خودمو میکشم که روی یه تاب پارچه ای از اینا که روش میخوابن بین برج ساعت لندن و ایفل معلقم و دارم کتاب میخونم اصلا تصویر سازی نیست و سبکشم سورئاله !

امروز باز رفتم توی کارگاه کودکان  . نمیدونم تا کی قراره این خانم عمادی بگه فعلا برو تا ببینم چی میشه ! انقدری که این بچه ها امروز از دوباره دیدن من جیغ کشیدن و خوشحال شدن  ، که فکر کنم اگر گاندی دوباره زنده میشد هندیا  انقد خوشحال نمیشدن! ! یعنی انقدا  ! اصلا چه مثالی به کار بردم! آخه گاندی؟! امروز سمیراهم نبود و فقط منو سعید بودیم و گلستان خوانی داشتیم 

وای پس جواب این انتخاب رشته ها کی میاد خیلی استرس دارم دعا کنین من شیراز قبول شم انتخاب اولمه تو همه ی رشته ها. 

راستی یکم شهریور انجمن برنامه ی سالانه ی "یک فنجان داستان" رو داره نمایش داستان خوانی شعر خوانی و کلی ماجراهای دیگه داریم اگر مرودشت یا شیراز یا نزدیک مرودشت هستین تشریف بیارین  

همین دیگه .

نه یا چیز دیگه 

منی که کلا خوب نمیرقصم این روزا کلا دارم قر میدم! پسر خالمم با همین شیوه از افسردگی نجات دادم به حدی که دیشب برام آهنگ آمنه ی اندی و کروسو فرستاده همچین آدمایی هستیم ما !

 راستی تا یادم نرفته ۲۸ مرداد توی سنندج کنگره ی دف نوازیه ماهم میخوایم بریم اند ایم سو هپی 

.

جمعه 19 مرداد 1397 ساعت 22:07

خواستم بیام یه سری چیزا بنویسم که از صبح تا حالا چقد حالم خوب بوده و الان انگار نه انگارسِر شدم حالم دیگه مثل صبح خوب نیست بعد گفتم بیخیال چه اهمیتی داره

امشب میخوابم و دوباره فردا یه روز خوب شروع میشه مثلا من اصلا اون پیامو نخوندم (دقت کردین بازم گفتم؟)

این تابستون ، تابستون جذابیه 

همه کارام روی برنامن ارتباطات اجتماعیم بیشتر شدن هنرم رو دارم تخصصی جلو میبرم و خب حالم ناخودآگاه خوبه 

البته اتفاقات باورنکردی و ناامیدکننده کم نبودن که اما من میگذرم از همشون حتی اگر هر سه شنبه رو بشمارم که ببینم چند هفته از دو مرداد گذشته اما باز حالم خوبه و میخندم بلند بلند 

دارم کتاب "خاطرات صد درصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت_شرمن الکسی " رو میخونم کتاب بامزه ایه و پیشنهادش میکنم حتی به تو دوست عزیز که کتاب دوست نداری

 راستی دیروز روز عاشقان کتاب بود امروزم روز تنبلا دوروز پشت هم تو تقویم روز جهانی من بود چقد قشنگ نه؟

البته یه پسره بود از فالوئرام  که یه بار ازم پرسید آخه یه آدم چه جوری میتونه هم نقاشی بکشه هم کتاب بخونه هم آشپزی کنه هم عکاسی کنه هم ۲۴ ساعت آنلاین باشه هم بیرون بره هم ورزش کنه همشم تو یه روز! از نظر اون من فکر کنم اصلا تنبل نباشم البته خب من تو کارایی که دوست دارم تنبلی نمیکنم  و البته باید بگم اون وقتی که بهم اینو گفت  مامانم پاش شکسته بود آبجیمم دفتر بود من باید آشپزی میکردم حالا گیریم متنفرم باشم گردنم بود بالاخره 

امروز یه نقاشی کشیدم که میخواستم خودم باشه یعنی خودمو بکشم ولی غیر از موهای فرفری خرمایی کوتاهش و زردی لباسش هیچیش شبیه من نشد خدایی خیلی خوشگل تر شد

هرکار میکنم نمیتونم بزارمش چرا آخه

غلط های تایپیمم خیلیم خوبن درضمن ! گیر نده

لینک پایین رو که بزنید میرین توی پیج اینستاگرامم و میتونید نقاشیم رو اونجا ببینین 

https://www.instagram.com/p/BmS0GaZHoAr/?utm_source=ig_web_copy_link

انتخاب رشته

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 02:07

خب قسم میخورم یکی از سخت ترین کارها برام تو زندگیم همین انتخاب رشته بوده

فکرشم نمیکردم انقد سخت باشه !!

خب میدونین ، همه ی رشته های پیرا پزشکی رو انتخاب کردم! 

اصلا اهمیت نداره چون نهایتا ، هر درسی که بخونم ، آخرش میرم دنبال نوشتن و خوندن و کشیدن و ساز.

 اره بابا ! زندگی سعادتمند بعنی هنر! اصلا شاید ندونین ،  ولی من عاشق شدنمم مدیون نوشتمم !! کسی که عاشقش شدم ، از رو نوشته هام عاشقم ! شد البته عاشق که نشد، فضولیش گل کرد! و  و گفت بزار از کار این دختره ی دیوونه سر دربیارم !حالا اصن ربطی نداره  به بحث ما پس بازش نمیکنم

نمیدونم قراره ماما بشم یا پرستار یا دام پزشک یا بینایی سنج یا داروساز یا حتی شنوایی سنج  ، اما یکیش میشه دیگه .  ترجیحم اینه که شیراز قبول شم حالا که تهران نمیشه چی بهتر از شهر خود ادم  . البته که شهر ما نیست ، بهتره بگم  کجا بهتر ازشهر همسایه ی خود آدم . حداقل اینطوری از کارامم عقب نمی افتم (انجمن  داستان و کلاس تقاشی ) بوشهرم خوبه . میتونم با برادرم زندگی کنم . دوتایی تنهایی ! عالیه اصلا !حالا اینا اصلا مهم نیستن که ،  چون کلی مونده برای اینا یعنی تا شهریور که هیچی معلوم نمیشه که !

انتخاب رشته که تموم شه و واقعا کنکور راحتم بزاره (البته استرسش باقی میمونه در هر صورت) میتونم با تمرکز پنج تا کتابی که بعد از کنکور خریدمو بخونم ،  همین طور کتابایی که مال آبجیمن  ! آخه نمیشه که  ! خیلی زشته کتاب خونه ی منو اِشغال کرده باشن (کتابخونه ی خودش جا نداره آخه)بعد من نخونده باشمشون ! 

بعد دیگه اینکه میتونم با خیال راحت تصویر سازی کنم و تمرین طراحی رو دنبال کنم و اینکه میتونم با خیال راحت یه عالم فیلم ببینم و موزیک خوب گوش کنم و مغزم که قفل کرده رو آزاد کنم و بتونم قصه هامو باز بنویسم .

البته قبل از همه ی اینا ، باید یه سفر برم ترجیحم اینه که برم همدان هرچند اخرین سفرمم همدان بود(تقریبا دوسال پیش)

باید از یک ماه باقی مونده از تابستون نهایت استفاده رو ببرم 

از همین فردا استارت کتابارو میزنم ، شبا طراحی میکنم و از صبح تا شبم فک میکنم که چه  داستان بنویسم !  اینجوری عقبم نمی افتم  . بالاخره یک خانمِ عکاسِ نقاشِ نویسنده ی موزیسین شدن این  ماجراهارو هم داره دیگه ! 

باید از فضای مجازی و اینستاگرام هم دور بشم خیلی وقتمو میگیره 

امروز به عنوان مدرس توی کارکاه گروه کودک انجمن شرکت کردم و بچه ها خیلی باهام راحت بودن. انگار هزار ساله میشناسن منو ! فوق العاده بودن  . خیلی دوست داشتنی بودن . بهم نقاشی و پفک و شکلات هدیه دادن ! آخه انقد مهربون ؟ این خیلی خوبه و به منی که میخوام نویسنده ی کودک باشم ، خیلی کمک میکنه  . آخ نگم از قصه های قشنگی که نوشته بودن  مُردم از ذوق براشون .

دارم فکر میکنم فردا چقدر روز قشنگی هست با برنامه هایی که برای خودم ریختم 

شما چیکار می کنین تابستونو چطور میگذرین الان چه مزیکی می شنوین ؟من که دارم قبله از ابی رو گوش میکنم 

اینجا برام شده مثل دفتر خاطرات 

هم خالی میشم ، هم با دوستای مجازی در ارتباطم و  هم انرژی میگیرم ! 

خب دیگه وقتشه که بخوابم . شب بخیر 

دو نقطه دی

دوشنبه 15 مرداد 1397 ساعت 00:21

خب غمو غصه هامو ریختم دور و شروع کردم به شنگول بازیا و دیوونه بازیای خودم 

دوباره مثل اسب نقاشی کشیدم تا انگاشتام جیغ بکشن دوباره هی کتاب هی کتاب دوباره عکسای رنگی رنگی خوشگل دوباره خنده های گنده با اون دندونای نیش درازم که مثل دراکولان (میشه کوتاهشون کرد؟)

خب آره یه عالمه نقاشی کشیدم زدم به در و دیوار یه کتاب شاد و شنگول کودکو تموم کردم رفتم پارک سرسره بازی کردم ساعت یک ظهر تو گرما فقط چون حوصلم سر رفته بود و سعیده هم دوستم بود وظیفش بود باهام بیاد زدم بیرون حالا کجا چاپخونه ی داداشم اصلا حوصلم حسابی اومد سر جاش واقعا اومدچیه انتظار داشتین نیاد

امروز رفتم سر کار

انتخاب رشته هم می نمایم بله !

دوباره هی آوزام گوش همرو کر میکنه و موزیکام بد تر از همه

آخه دوست و رفیق و آشنا اومدن کلی اعتراض کردن که گندشو دراوردی گمشو ادای آدمای غصه دارو در نیار (من واقعا غصه دار بودم) خلاصه کلی همه از دستم عصبانی بودن منم دیدم راست میگن و اصن این همه غصه مگه فایده داره ؟ اصلا الکی افسرده شده بودما نمیدونم چرا با هر چیز کوچیکی گریم می گرفت نتایج کنکورم که اومد دیگه بد تر شد  حالا هی همه میگن عالیه و اینا ولی به همه چه مهم منم که راضی نیستم ولی خب یه گور بابای دنیا انداختم بالا و شروع کردم باز

من همیشه زود بیخیال میشم و زود برمیگردم سر دیوونه بازیام آخه یه دیوونه که نمیتونه دیوونه نباشه مثلا به گربه بگن کبوتر شو پرواز کن میتونه نمی تونه خب

ادم که غصه هاشو شکستاشو غماشو گریه هاش یادش نمیره منم یادم نمیره فقط دیگه  غصه ی غصه هامو نمیخورم عوضش قصه شونو می نویسم و عبرت می گیرم و باز اونقد بلند می خندم که صدای خنده هام گوش فلکو کر کنه 

ارادتمند شما دیانا 

دخی تو ام همین جوری باش همین جوری دیوونه اخه میدونی دنبای دیوونه ها از همه قشنگه 

دو نقطه دی  D:


دیانای نقاش

پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 00:09

خب بعد از هزار سال که خودم نقاشی میکشیدم و با نقاشی کشیدن عشق میکروم و میمردم از عشق مداد رنگی و رنگ و هرچی به نباشی مربوط بود بعد از اینکه انقد نقاشی های بقیرو کپی کردم تا خودمم تونستم خوب نقاشی کنم و هیشکی فکرم نمزکرد اموزش ندیده باشم بعد از هزار سال قبطه یا یبته یا غبطه یا غبته خوردن به دانشجوهای هنر و هنرجوهای هنرستان حالا من یه دیانای ذوق اسبی طورم که رفته کلاس نقاشی ثبت نام کرده برای اولین بار تو زندگیش و درسته که یه حس عذاب خاصی نسبت به کارت بانکیش پیدا کرده بعد از خریدن وسایلش (آخه تراش نه تومن؟)باما خیلی خوشحاله که میتونه بالاخره اشولی یاد بگیره خب اینجا کسی مونده؟ اگر مونده بگه انر مورد علاقش چیه؟

تازشم پول همرو از حقوق کار جدیدم دادم

عه راستی نگفتم بهتون من دو روزه دارم میرم طر کار اونم تو چاپخونه و تا امروز سیصد تا جزوه صحافی کردم فتوشاپم یاد گرفتم 

یا نفر دیروز بهم دایرکت داد بابا یه دقه ساکت بشین بشر تو چرا انقد فعالی 

( تعداد کل: 96 )
   1       2       3       4       5       ...       20    >>